۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

ساق پای راست

چهار یا پنج ساله بودم،شاید هم شش، جمعه بود. برادر وسطی* نشسته بود و با سیاه قلم طرحی می زد، من هم روبه رویش روی شکم دراز کشیده بودم و نگاه می کردم، پلک هایم کم کم سنگین می شد. پدر می خواست صورتش را بتراشد**به برادربزرگتر گفت کتری آب جوش را از آشپزخانه برایش ببرد، من میانه ی راه او خوابم برده بود، یک قطره از آب کتری چکید روی پای من...
با چه وحشتی پریدم و چه گریه ای کردم ، اما در میان درد وگریه غصه ام شد، چرا سرزنشش می کنند؟ عمدا که من را نسوزانده..
هنوز هم جای آن قطره آب پشت ساق پای من هست ، هنوز هم ناراحتم که دعوایت کردند.



* به ترتیب: برادر بزرگتر، برادر وسطی، من!
**ریش تراشیدن های پدر هم داستانی است برای خودش ،یک وقت دیگر برایتان می گویم.

هیچ نظری موجود نیست: