۱۳۸۸ مرداد ۳, شنبه

:)

گگگگگگگگگگککککککککککمننننننن ااااااااااللللللللغغغغغغغغبببببببببطس دددددددددرت وووزئئئظظ ظ
حروف الفبا تمرین نمی کنم،دارم روی دکمه های کیبورد حروف فارسی می چسبونم!

....

عادت بدی دارم در شروع کارهایی که برایم مهم هستند و میخوانم حتما درست انجمشان بدهم ، آنها را به بهانه های کوچک عقب می اندازم، انگار یک ترسی دارم از شروع کردنشان.
آغاز کردن این وبلاگ هم استثنا نبود، اصلی ترین بها نه هم شد اسمش.
اول نمیدانستم که بهانه است،بعد که متوجه شدم سعی کردم به خودم بفهمانم که اسم مهم نیست محتوی مهم است!
چند مدت هم صرف این شد که خودم اسمی برای اینجا بنویسم...تلاشم ثمری نداشت.
از شاملو کمک خواستم، با شعر "عشق عمومی" از کتاب "هوای تازه" به کمکم آمد.
.
.
. ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سانِ ابر که با طوفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صذای من با صدای تو آشناست.

سلام...

من پست اول (تقریبا) همه ی وبلاگ های مورد علاقه ام را مرور کردم- به امید الهام یا چیزی شبیه به آن- ولی بی فایده بود... هنوز هم نمی دانم چه بنویسم...
دلم خواست جایی داشته باشم برای نوشتن که امکان بازتاب هم داشته باشد،به امید اینکه بیشتر یاد بگیرم و دوست های جدیدی پیدا کنم.وسوسه شدم در واقع!
گفتم شاید من هم بتوانم. البته نوشتن که بلد نیستم، تمرین می کنم؛ تا ببینیم چه پیش می آید...

۱۳۸۸ مرداد ۲, جمعه

اسباب کشی

من قبلا جای دیگری همین وبلاگ را به راه انداخته بودم ولی به اینجا منتقلش کردم، پست های قبلی را هم منتقل می کنم که ببینید.