۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

لاله ی منصفانه



منصفانه یکی از آن وبلاگ هایی است که می‌خوانم ،همیشه، و خیلی دوستش دارم.
 نوشتن خاص خودش را دارد و یک جوری حرف هایش را می‌نویسد که آدم حس می‌کند همه ی حال و هوا را دقیقا و عمیقا فهمیده و به خوبی درک کرده که نویسنده منظورش چه بوده و چه می‌خواسته بگوید.
یک جور خوب و زیبا و دلبرانه‌ای بلد است احساسات را بریزد داخل کلمه و حس ها را جمله کند آنقدر که به خوبی می‌فهمی اگر تو آنجا بودی یا آن اتفاق داشت برای تو می‌افتاد کجایت درد می‌گرفت یا چه جور خنده‌ای می‌آمد سراغت.
یک سری اصطلاح هم دارد برای خودش که من رسمن عاشقشانم مثلا  من مرده‌ی "بعد " هایش هستم که بر می‌دارد می‌نویسد : ... بعد این‌طور اوقات است که خوشحال می‌شوی ... یا اینکه می‌گوید : بعد همچین چیز خوب و خوشی نیست  یا : بعد بین چیزی که من می گویم و انتظار مثلن عاشقانه یک فرق جدی هست 
در این وبلاگ یک چیز هایی آدم یاد میگیرد که هیچ وقت بلد نبوده، مثلا؟ خر قطبی ! یا ؟ گاهی همه چیزهایی که بعدن در یک رابطه ای ساخته می شود برای این شکل می گیرد که ما یک لحظه ای به کسی اعتماد کردیم.


 یعنی من روانیِ این آدمم با آن جمله های کوتاه و دلپذیر و قیلی ویلی... و خوشم می‌آید که گهگاهی به شیوه‌ی لاله‌ای حرف بزنم و بنویسیم و بوبلاگم بس که خوب است و ناز است و به طور مداوم هی  دلم می‌خواهد که من و این دختر هیول‌تا با هم دوست باشیم.
خب اینکه من اینجا از لاله نوشتم فقط به خاطر این نیست که خوب می‌نویسد و بلد است که چه بنویسد و چه را چگونه بنویسد و کی بنویسد و اینها ، یعنی فقط به خاطر اینها نیست، بیشترش به خاطر این است که حس می‌کنم و فکر می‌کنم که چقدر به من نزدیک است فکر و ذکرش و حال و هوایش
خب نه همیشه ولی خیلی! و در عین حال زبانش و گویشش و بیانش با من فرق دارد.  بعضی وقتها همان چیزهایی که در ذهن من و بر ذهن من می‌گذرد را می‌نویسد و من حس می‌کنم که حرف‌هایم گفته شده منتها از زبان کسی دیگر ومنظره‌ی من دیده شده از یک پنجره که کمی آن‌طرف‌تر است و مشخص است که خیلی حس خوبیست.


و الان که دارم این ها را می‌نویسم هی می‌روم و پست‌هایش را می‌خوانم وخوشحالانه خوشم می‌آید که دارم می‌نویسم ازش برای اینکه اگر اینجا خواننده‌ای داشته باشد او هم می‌رود و یک سری بهش می‌زند و من یک چیز خوبی را قسمت کرده‌ام( چقدر خوبند چیزهایی که با قسمت کردن کم نمی‌شوند!) و هم اینکه احساس کنم حالا که او این همه حس خوب به من داده یک تشکر کرده باشم.


.. بعد می خواهم بدانید وسط خیابان شلوغ یک خنده ای من را گرفته بود که خدا می داند. خب وقتی این را می‌نویسی و من می‌خوانم یک خنده‌ی کوچک خوشمزه می‌آید کنج لب من وفکر می‌کنم که چه قشنگ نوشتی و همیشه می‌نویسی این چیز های کوچک جنگول منگولی را .






* خیلی بعد تر: گفتم دلم می خواهد، گفتم هم که، گاهی!  معنی اش این است که یک مرغ مقلد نیستم. این پست لاله را هم خوانده ام، خیالتان راحت.


هیچ نظری موجود نیست: